خاك دامن‌گير


<<< Persian Weblogs List

Thursday, February 28, 2002

من يك ه�ته اي به علت تغيير محل سكونتم به اينترنت دسترسي نخواهم داشت .بنابراين احتمالا نخواهم توانست اين ص�حه را به روز كنم.


........................................................................................

Monday, February 18, 2002

پاييز� عشق


آهي به گَرد� راهش

از آستانه ‌ي� پاييز مي ‌گذرد




برگها را ر��ته پيري خشك

با دست� سرد و چشم� نمناكش

از آستان� سرد� پاييزي كه بر كوچه

برا�شانده ‌ست برگ و بار




شرمگين� گيس� سياهش

شرمگين� عطر� رها به حلقهْ حلقه‌ي� گيسويش

مي ‌گذرد عشق بي صدا





تكه تكه ژنده‌پاره ‌ها را

بر آسمانه ‌ها مي ‌آويزد

و پاي مي ‌كشد

در كوچه ‌ها و خيابانها




بي نور چشمان مي ‌گذرد

بي دامنه ‌ي� گسترده ‌ي� دامان� كشتزار

بي پرنده ‌ها و پروانه ‌ و آ�تاب� دامان

مي ‌گذرد عشق مي ‌گذرد




تكيده و �رتوت

پنجه ‌ي� لرزان را

�رو مي ‌كند به جام و

و�رد مي ‌خواند و �وت مي ‌كند و مي ‌لرزد





و مي ‌رود عشق

بي عطر� پونه به دنبال

بي گَرد� زرين� سايش� دامان به خاك� راه




مي ‌رود عشق مي ‌رود

آهي به گَرد� راهش
شهريور63



........................................................................................

Friday, February 15, 2002

چه بي پناه

چه بي پناهند اين برگها
كه مي لرزند
بر شاخه هاي� عريان
چه بي پناهند و چه زيبا

اين سو كشان و آن سو ك�ش
غارت زده ماييم اما
وقتي كه مي ريزند
اين برگها برگذرگاه
و سينه مي سايند و پراكنده مي شوند
دانه دانه خرد مي شوند و بر باد مي روند
زير گامهايي كه بي شتاب

زيبايند برگها و بي پناهيم ما
و قتي كه مي نشينيم
بر نيمكتي سنگي
و گوش مي سپاريم و از ياد مي بريم
كه مي چرخند
مي درخشند
مي ريزند
آرام آرام
و زيبايي و زوال شكل مي گيرد
و مي خواند برگي آونگ
بر تركه ي� نسيمي سرد

چه غارت زده بر مي خيزيم
به راه مي ا�تيم
از كوچه هاي� برگ و باد مي گذريم
به جستجوي� پنجره اي روشن
و دري نيمه با
ز



خيالخواني

و ، خب ، ديگه چي ؟

ديگر هيچ ، جز آرميدن بر دامانت
وچشم را بستن ، بخواب سپردن تن را
به خواب
كه نمي آيد و نمي گيرد دست را و نمي برد به نرمي
به نرمي� همين ابري
كه با نسيم ميرود آرام
بر پهنه اي كه آبيست ، آبيست ، آبي�� آبي

و ديگر ...؟

ديگر هيچ ، جز سر نهادن به دامانت
و �رو بردن عطر� رانهايت را
و نور را بر انحناي� پستانت . . .
و بستن چشم را بستن و ديدن
كه ميدرخشي و ميآيي و سايه مياندازي
و مينشيني و دامن ميگشايي و
هيچ ، هيچ
ديگر هيچ
جز خيره ، خيره شدن به ژر�اها
و ر�تن
�رو ر�تن به سايه هاي� خواب و
غلتيدن
از رويايي به رويايي و
هيچ ، هيچ
ديگر هيچ

همين ؟

همين و ديگر ، نه
ديگر هيچ ، جز مردن



........................................................................................

Sunday, February 10, 2002

........................................................................................

Saturday, February 09, 2002

...

« سبك
مثل� پرنده
ـ نه مثل� پَر ـ »
مثل� پرنده كه مي ‌پرد از دل� تاريكي
وَ رَد� نسيم و نور را
بر سنگهاي� گور . . .
مي‌پَرد
وَ مي ‌بَرد
تا دل� تاريكي

صداي� خ�شْ خ�ش� تاريكي را مي ‌شنوم
وَ مي ‌شنوم كه مي ‌روند
تَكْ تَكْ و گروه گروه

نه
جنازه‌اي نيست
وَ كسي نمي‌ گريد
نه
اميدي نيست
وَ كسي نمي ‌گريد
عشقي نيست
وَ كسي . . .

وَ صداي� خ�شْ خ�ش� خشك� حنجره ‌ي� خالي را مي ‌شنوم
وَ مي ‌شنوم كه خم شده
وَ مي ‌خندد
تكان� شانه ‌ها را
تكان� دست ‌ها را
تكان� پشت و زانوها را
مي ‌شنوم

وَ به ياد مي ‌آورم كه تاريك است
و� مي ‌گويم
« اي تاريكي تاريكي تاريكي »
وَ مي ‌شنوم كه آواز مي ‌خواند تاريكي
بي ترانه ‌اي ‌‌، ‌بي كلمه ‌اي ‌‌، ‌وَ بي آهنگي
در گوشه ‌اي تاريك

سبك
مثل� شعله‌هاي� عطر� گل �‌سرخ ‌،‌ Rose‌ ، ‌وَرد‌،‌گل �‌سرخ ‌، ‌گل �‌‌‌‌‌سرخ ‌، ‌گل �‌سرخ‌،
كه با نرم ْ‌نرماي� گلبرگهايش مي ‌خواند

اي گل �‌سرخ� سايه ‌هاي� تابستان ‌، ‌شبهاي� تابستان
اي گل �‌سرخ� عشق ‌ها و اميدها و سرانجامهايي كه آغاز مي ‌شوند
مثل� خاكستر� نرمي كه مي ‌ريزد و مي ‌ريزد
وَ تاريك مي ‌شود

وَ تاريكيست ديگر
ـ نيست
تاريكيست
ـ نيست
تاريكيست...
تاريكينيست...
...ييست . . .
تاريكي...
تار...

اما اين تمام نمي ‌شود و معنايي ندارد اين‌: كي وييست و نيست و ...
وَ ديگر زمان� گذَراندن� باد و باران� بهاري
در عكسهاست
آن مي ‌بارد و اين مي ‌وَزَد

اما اين باران
اين باران كه
ـ اين باران ‌، ‌راستي از كجا مي ‌بارد بر اين بهار
اين چشمها كه همه خشك‌ است

وَ زير� باران بوديم
وَ در بهار بوديم
وَ عشق بوديم
دستي در گردن و دستي بر كمرگاه

وَ اي كه نشسته ‌اي و مي ‌خواني و چشمانت مي ‌درخشد
يعني تو هم همان باراني‌؟
اگر زخمه نمي ‌زد انگشتانت و
نمي ‌خواند دهانت
مي ‌گ�تم تو هم همان باراني
همان باراني كه بهار� ديگري مي ‌بارد
بر عكس� ديگري

در جاي� ديگري
شهريور ـ مهر 75





........................................................................................

Wednesday, February 06, 2002

براي:شهرزاد

جادو


اگر دلقكي بودم
همه ي� حقه ها را سوار ميكردم
تا تو لبخندي بزني و به قاه قاه بخندي و دست بر هم بكوبي و
پاهايت را كودكانه تكانْ تكانْ دهي

اگر شعبده بازي بودم
دستي مي جنباندم و به شعبده اي
غريب ترين گلها را به دامنت مي روياندم
تا بنشيني و در دست بچرخاني و خيره اش شوي

اما نه دلقكم ، وَ نه شعبده باز
تنها جادوگربي دست و پايي بودم من
كه از ته نااميدي تو را ناميدم و
عشق را خواندم و
جادويت كردم

آگوست2000



زيبايي


زيبا آ�ريده شدي زيبا
تا ناگهان بايستم و� نگاهت كنم
و بگويم كه :
زيبايي
زيبايي� جهاني تو

و يكْ دوْ جرعه مينوشي شراب و� شهلا ميشود چشمانت
شهلايي و
شهلايي جهاني تو

و مي آيم من ، شبها ، مثل� سايه اي
و نميترسم از پرتگاهها و دست ميسايم آرام برگونه هاي� خوابت
مي غلتي و چشم مي گشايي و نور
كه ديگر نه از روياها ميتابد و نه بر كابوسها
ميدرخشد به چشمانت و� رويايي ديگرست
به بيداري

- سلام
- سلام


و بوسه طعم ديگري ميگيرد
و جهان در چشمانت درهم ميشود
و همچنان زيبا

تا چشم ببندم و بخوانم ، باز بخوانم كه:
زيبايي
زيبايي جهاني

سپتامبر 2000





ميان� سايه ها


لابلاي� سايه هاي� اتاق
دست� من پستان� ترا ميجويد
تهيگاه� تو ، ميان� مرا
و گرما سروديست كه ميگردد
در رگهاي� تو
و ميشك�د
بر تن� من

ميان� سايهْ روشن� تخت
گاهي كه مينگري و چيزي ميان� چشمانت ميدرخشد
ــ چيزي غريب و بي نام ــ
عشق است كه زمزمه مي كند
در سكوت و خ�شْ خ�ش� ملا�ه ها
و ميخواند و
ميخواند
و باز ميشود
گلي غريب و به چه رنگها
برسينه هاي� خيسمان





جزيره


پلي هم آنجا بود
همان نزديكي
و قوسي بلند و از آهن داشت

پلي هم آنجا بود
همانجا كه سكوت ناگهان صداي� دريا را پس زد و پنهان كرد

و آنوقت گرچه پلي هم بود و گويا دريايي هم بوده بود
اما ، ديگر هر چه كه بود
بود و شد سكوت
و در سكوت بود كه شد
هرچه كه بود
گوري سرد و بي انتها
كه موج بر ميداشت
ميآمد و مير�ت و بر كناره ميكوبيد
و بوي� مرگ ميداد

و پل ، درست ، همانجا بود
همان نزديكي

2.9.2000




........................................................................................

Sunday, February 03, 2002

دلخواني


به آسمان اول� بهار ميماند دل
كه ميگيرد و باز ميشود
ميبارد و باز
ميتابد

و ابرهايش هم ميآيند و هي انبوه ميشوند و هي ميبارند و
ناگهان
آبيست ديگر
آبي� �يروزه

به آسمان� ديوانه ي� ماه� اول� بهار ميماند دل




........................................................................................

Home