|
خاك
دامنگير
|
| Thursday, February 28, 2002
من يك Ù‡Ù�ته اي به علت تغيير Ù…ØÙ„ سكونتم به اينترنت دسترسي نخواهم داشت .بنابراين Ø§ØØªÙ…الا نخواهم توانست اين صÙ�ØÙ‡ را به روز كنم.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 8:03 AM توسط kamran Monday, February 18, 2002
پاييز� عشق
........................................................................................آهي به گَردÙ� راهش از آستانه ‌يÙ� پاييز مي ‌گذرد برگها را رÙ�Ù�ته پيري خشك با دستÙ� سرد Ùˆ چشمÙ� نمناكش از آستانÙ� سردÙ� پاييزي كه بر كوچه براÙ�شانده ‌ست برگ Ùˆ بار شرمگينÙ� گيسÙ� سياهش شرمگينÙ� عطرÙ� رها به ØÙ„قهْ ØÙ„قه‌يÙ� گيسويش مي ‌گذرد عشق بي صدا تكه تكه ژنده‌پاره ‌ها را بر آسمانه ‌ها مي ‌آويزد Ùˆ پاي مي ‌كشد در كوچه ‌ها Ùˆ خيابانها بي نور چشمان مي ‌گذرد بي دامنه ‌يÙ� گسترده ‌يÙ� دامانÙ� كشتزار بي پرنده ‌ها Ùˆ پروانه ‌ Ùˆ Ø¢Ù�تابÙ� دامان مي ‌گذرد عشق مي ‌گذرد تكيده Ùˆ Ù�رتوت پنجه ‌يÙ� لرزان را Ù�رو مي ‌كند به جام Ùˆ ÙˆÙ�رد مي ‌خواند Ùˆ Ù�وت مي ‌كند Ùˆ مي ‌لرزد Ùˆ مي ‌رود عشق بي عطرÙ� پونه به دنبال بي گَردÙ� زرينÙ� سايشÙ� دامان به خاكÙ� راه مي ‌رود عشق مي ‌رود آهي به گَردÙ� راهش شهريور63 □ نوشته شده در ساعت 11:01 AM توسط kamran Friday, February 15, 2002
چه بي پناه
Ú†Ù‡ بي پناهند اين برگها كه مي لرزند بر شاخه هايÙ� عريان Ú†Ù‡ بي پناهند Ùˆ Ú†Ù‡ زيبا اين سو كشان Ùˆ آن سو ÙƒÙ�Ø´ غارت زده ماييم اما وقتي كه مي ريزند اين برگها برگذرگاه Ùˆ سينه مي سايند Ùˆ پراكنده مي شوند دانه دانه خرد مي شوند Ùˆ بر باد مي روند زير گامهايي كه بي شتاب زيبايند برگها Ùˆ بي پناهيم ما Ùˆ قتي كه مي نشينيم بر نيمكتي سنگي Ùˆ گوش مي سپاريم Ùˆ از ياد مي بريم كه مي چرخند مي درخشند مي ريزند آرام آرام Ùˆ زيبايي Ùˆ زوال شكل مي گيرد Ùˆ مي خواند برگي آونگ بر تركه ÙŠÙ� نسيمي سرد Ú†Ù‡ غارت زده بر مي خيزيم به راه مي اÙ�تيم از كوچه هايÙ� برگ Ùˆ باد مي گذريم به جستجويÙ� پنجره اي روشن Ùˆ دري نيمه باز □ نوشته شده در ساعت 5:10 AM توسط kamran
خيالخواني
........................................................................................Ùˆ ØŒ خب ØŒ ديگه Ú†ÙŠ ØŸ ديگر هيچ ØŒ جز آرميدن بر دامانت وچشم را بستن ØŒ بخواب سپردن تن را به خواب كه نمي آيد Ùˆ نمي گيرد دست را Ùˆ نمي برد به نرمي به نرميÙ� همين ابري كه با نسيم ميرود آرام بر پهنه اي كه آبيست ØŒ آبيست ØŒ آبيÙ�Ù� آبي Ùˆ ديگر ...ØŸ ديگر هيچ ØŒ جز سر نهادن به دامانت Ùˆ Ù�رو بردن عطرÙ� رانهايت را Ùˆ نور را بر انØÙ†Ø§ÙŠÙ� پستانت . . . Ùˆ بستن چشم را بستن Ùˆ ديدن كه ميدرخشي Ùˆ ميآيي Ùˆ سايه مياندازي Ùˆ مينشيني Ùˆ دامن ميگشايي Ùˆ هيچ ØŒ هيچ ديگر هيچ جز خيره ØŒ خيره شدن به ژرÙ�اها Ùˆ رÙ�تن Ù�رو رÙ�تن به سايه هايÙ� خواب Ùˆ غلتيدن از رويايي به رويايي Ùˆ هيچ ØŒ هيچ ديگر هيچ همين ØŸ همين Ùˆ ديگر ØŒ نه ديگر هيچ ØŒ جز مردن □ نوشته شده در ساعت 2:41 AM توسط kamran Sunday, February 10, 2002 ........................................................................................ Saturday, February 09, 2002
...
........................................................................................« سبك مثلÙ� پرنده Ù€ نه مثلÙ� پَر Ù€ » مثلÙ� پرنده كه مي ‌پرد از دلÙ� تاريكي ÙˆÙŽ رَدÙ� نسيم Ùˆ نور را بر سنگهايÙ� گور . . . مي‌پَرد ÙˆÙŽ مي ‌بَرد تا دلÙ� تاريكي صدايÙ� Ø®Ù�شْ Ø®Ù�Ø´Ù� تاريكي را مي ‌شنوم ÙˆÙŽ مي ‌شنوم كه مي ‌روند تَكْ تَكْ Ùˆ گروه گروه نه جنازه‌اي نيست ÙˆÙŽ كسي نمي‌ گريد نه اميدي نيست ÙˆÙŽ كسي نمي ‌گريد عشقي نيست ÙˆÙŽ كسي . . . ÙˆÙŽ صدايÙ� Ø®Ù�شْ Ø®Ù�Ø´Ù� خشكÙ� ØÙ†Ø¬Ø±Ù‡ ‌يÙ� خالي را مي ‌شنوم ÙˆÙŽ مي ‌شنوم كه خم شده ÙˆÙŽ مي ‌خندد تكانÙ� شانه ‌ها را تكانÙ� دست ‌ها را تكانÙ� پشت Ùˆ زانوها را مي ‌شنوم ÙˆÙŽ به ياد مي ‌آورم كه تاريك است ÙˆÙ� مي ‌گويم « اي تاريكي تاريكي تاريكي » ÙˆÙŽ مي ‌شنوم كه آواز مي ‌خواند تاريكي بي ترانه ‌اي ‌‌، ‌بي كلمه ‌اي ‌‌، ‌وَ بي آهنگي در گوشه ‌اي تاريك سبك مثلÙ� شعله‌هايÙ� عطرÙ� Ú¯Ù„ Ù�‌سرخ ‌،‌ Rose‌ ØŒ ‌وَرد‌،‌گل Ù�‌سرخ ‌، ‌گل Ù�‌‌‌‌‌سرخ ‌، ‌گل Ù�‌سرخ‌، كه با نرم ْ‌نرمايÙ� گلبرگهايش مي ‌خواند اي Ú¯Ù„ Ù�‌سرخÙ� سايه ‌هايÙ� تابستان ‌، ‌شبهايÙ� تابستان اي Ú¯Ù„ Ù�‌سرخÙ� عشق ‌ها Ùˆ اميدها Ùˆ سرانجامهايي كه آغاز مي ‌شوند مثلÙ� خاكسترÙ� نرمي كه مي ‌ريزد Ùˆ مي ‌ريزد ÙˆÙŽ تاريك مي ‌شود ÙˆÙŽ تاريكيست ديگر Ù€ نيست تاريكيست Ù€ نيست تاريكيست... تاريكينيست... ...ييست . . . تاريكي... تار... اما اين تمام نمي ‌شود Ùˆ معنايي ندارد اين‌: كي وييست Ùˆ نيست Ùˆ ... ÙˆÙŽ ديگر زمانÙ� گذَراندنÙ� باد Ùˆ بارانÙ� بهاري در عكسهاست آن مي ‌بارد Ùˆ اين مي ‌وَزَد اما اين باران اين باران كه Ù€ اين باران ‌، ‌راستي از كجا مي ‌بارد بر اين بهار اين چشمها كه همه خشك‌ است ÙˆÙŽ زيرÙ� باران بوديم ÙˆÙŽ در بهار بوديم ÙˆÙŽ عشق بوديم دستي در گردن Ùˆ دستي بر كمرگاه ÙˆÙŽ اي كه نشسته ‌اي Ùˆ مي ‌خواني Ùˆ چشمانت مي ‌درخشد يعني تو هم همان باراني‌؟ اگر زخمه نمي ‌زد انگشتانت Ùˆ نمي ‌خواند دهانت مي ‌گÙ�تم تو هم همان باراني همان باراني كه بهارÙ� ديگري مي ‌بارد بر عكسÙ� ديگري در جايÙ� ديگري شهريور Ù€ مهر 75 □ نوشته شده در ساعت 1:33 PM توسط kamran Wednesday, February 06, 2002
براي:شهرزاد
........................................................................................جادو اگر دلقكي بودم همه ÙŠÙ� ØÙ‚Ù‡ ها را سوار ميكردم تا تو لبخندي بزني Ùˆ به قاه قاه بخندي Ùˆ دست بر هم بكوبي Ùˆ پاهايت را كودكانه تكانْ تكانْ دهي اگر شعبده بازي بودم دستي مي جنباندم Ùˆ به شعبده اي غريب ترين گلها را به دامنت مي روياندم تا بنشيني Ùˆ در دست بچرخاني Ùˆ خيره اش شوي اما نه دلقكم ØŒ ÙˆÙŽ نه شعبده باز تنها جادوگربي دست Ùˆ پايي بودم من كه از ته نااميدي تو را ناميدم Ùˆ عشق را خواندم Ùˆ جادويت كردم آگوست2000 زيبايي زيبا Ø¢Ù�ريده شدي زيبا تا ناگهان بايستم ÙˆÙ� نگاهت كنم Ùˆ بگويم كه : زيبايي زيباييÙ� جهاني تو Ùˆ يكْ دوْ جرعه مينوشي شراب ÙˆÙ� شهلا ميشود چشمانت شهلايي Ùˆ شهلايي جهاني تو Ùˆ مي آيم من ØŒ شبها ØŒ مثلÙ� سايه اي Ùˆ نميترسم از پرتگاهها Ùˆ دست ميسايم آرام برگونه هايÙ� خوابت مي غلتي Ùˆ چشم مي گشايي Ùˆ نور كه ديگر نه از روياها ميتابد Ùˆ نه بر كابوسها ميدرخشد به چشمانت ÙˆÙ� رويايي ديگرست به بيداري - سلام - سلام Ùˆ بوسه طعم ديگري ميگيرد Ùˆ جهان در چشمانت درهم ميشود Ùˆ همچنان زيبا تا چشم ببندم Ùˆ بخوانم ØŒ باز بخوانم كه: زيبايي زيبايي جهاني سپتامبر 2000 ميانÙ� سايه ها لابلايÙ� سايه هايÙ� اتاق دستÙ� من پستانÙ� ترا ميجويد تهيگاهÙ� تو ØŒ ميانÙ� مرا Ùˆ گرما سروديست كه ميگردد در رگهايÙ� تو Ùˆ ميشكÙ�د بر تنÙ� من ميانÙ� سايهْ روشنÙ� تخت گاهي كه مينگري Ùˆ چيزي ميانÙ� چشمانت ميدرخشد ــ چيزي غريب Ùˆ بي نام ــ عشق است كه زمزمه مي كند در سكوت Ùˆ Ø®Ù�شْ Ø®Ù�Ø´Ù� ملاÙ�Ù‡ ها Ùˆ ميخواند Ùˆ ميخواند Ùˆ باز ميشود گلي غريب Ùˆ به Ú†Ù‡ رنگها برسينه هايÙ� خيسمان جزيره پلي هم آنجا بود همان نزديكي Ùˆ قوسي بلند Ùˆ از آهن داشت پلي هم آنجا بود همانجا كه سكوت ناگهان صدايÙ� دريا را پس زد Ùˆ پنهان كرد Ùˆ آنوقت گرچه پلي هم بود Ùˆ گويا دريايي هم بوده بود اما ØŒ ديگر هر Ú†Ù‡ كه بود بود Ùˆ شد سكوت Ùˆ در سكوت بود كه شد هرچه كه بود گوري سرد Ùˆ بي انتها كه موج بر ميداشت ميآمد Ùˆ ميرÙ�ت Ùˆ بر كناره ميكوبيد Ùˆ بويÙ� مرگ ميداد Ùˆ پل ØŒ درست ØŒ همانجا بود همان نزديكي 2.9.2000 □ نوشته شده در ساعت 1:02 PM توسط kamran Sunday, February 03, 2002
دلخواني
........................................................................................به آسمان اولÙ� بهار ميماند دل كه ميگيرد Ùˆ باز ميشود ميبارد Ùˆ باز ميتابد Ùˆ ابرهايش هم ميآيند Ùˆ هي انبوه ميشوند Ùˆ هي ميبارند Ùˆ ناگهان آبيست ديگر آبيÙ� Ù�يروزه به آسمانÙ� ديوانه ÙŠÙ� ماهÙ� اولÙ� بهار ميماند دل □ نوشته شده در ساعت 2:57 AM توسط kamran
|